بایگانی برای‘دسته‌بندی نشده’ دسته

گلاب به رویتان

سه شنبه, شهریور ۱۰م, ۱۳۸۸

ق.ن: از وقتی تویئتر فیلتر شد دیگه زیاد تویئت نمی‌کنم، ولی خب این نوشته‌های پایین منتخبی از نوشته‌های صد وُ چهل حرفی ِ من هستند:



این روزها: اگر دیدی جوانی بر درختی تکیه کرده، بدان گُشنه‌اش شده است و سکته کرده.

یعنی می‌خوام اون‌قدر غذا بخورم که افطار رو بچسبونم به سحری.

عین ِ روز روشنه که آینده طرف می‌آد می‌گه: شما کجا بودین وقتی ما برای تغییر نظام ک.و.ن دادیم؟

روز، داخلی، سلولی انفرادی و تاریک؛ بازجوی اول خطاب به بازجوی دوم: نه، ممنون، اگه خدا قبول کنه روزه‌ام، شما بفرمایید، من نمی‌کنم.

شبا برا سحری بلند می‌شی؟ نه، من فقط برا شاشیدن بلند می‌شم.

مگر آقا بیاید، جلوی جولان ِ آقازاده‌ها را بگیرد.

خدا بی کَس است، مسیح بی پدر.

پول ِ ک.ون دادن، خرج ِ درمان ِ بواسیر می‌شه.

پرورش ِ اموات…

رفیق اگه رفیق باشه، آدم لازم نیست حتیٰ منتِ زنش رو بکِشه.

در حد ِ تیم ِ ملی ترشی سیر خوردم، پاشم، پاشم برم ستاد ِ احمدی‌نژاد یه نطق ِ غرایی بکنم بیام.

سعدی در مورد مدیری که می‌خواهد بر مردم ریاست کند، می‌فرماید: سگ از بهر ِ گله است، نه گله برای سگ.
سعدی در جای دیگر می‌گوید: ملوک از بهر ِ پاس ِ رعیت‌اند، نه رعیت از بهر طاعت ملوک.

ماها سوسک رو می‌کُشیم، خارجی‌ها می‌خورن. این اسراف نیست؟

یکی از زمین‌خوارهای فارس گفته بود: بابا من که خیلی زمین ندارم، یه تیکه زمین دارم، استان فارس افتاده توش.

من هر چی جوراب ِ تمیز و سالم دارم، بابام برمی‌داره می‌پوشه، بعد جالب؛ هیچ جوری هم قبول نمی‌کنه که این جوراب ِ من بوده، نه اون،
تازه؛ جالب این‌جاست که یه مدتی با کمربند وُ کتاب وُ ماشین حسابم هم همین کار رومی‌کرد، که با شهادت مادرم تونستم ثابت کنم این وسایل مال ِ منه.

وقتی طوفان ِ نوح اومد،‌ شیطان کجا بود؟! نه، خدا وکیلی کجا بود؟!

خساست کافی‌ست، بوسه‌ای به من بده.

زمانی کشور ِ پیشرفته‌ای داریم که ملت با شنیدن صدای هواپیما، آسمون رو نگاه نکنن.

بعضی از دخترا برا حقوق ِ ماهی ۸۰ تومن می‌رن سرکار، حالا این‌جا این سوال برا من پیش میاد که؛ اینا پول ِ آرایششون رو از کجا در میارن؟

ما مدرسه که می‌رفتیم وسیله‌ی نظامی ِ داشتیم به اسم ِ ماش‌پران که با آن دهن دوست و معلم را سرویس می‌کردیم. لذتی داشت آقا که نپرس، کِیفی می‌داد که نگو.

تا گلاب به رویتان اسهال نگیرید، قدر دستشویی فرنگی را نمی‌دانید.


اولین گُل‌چین از نوشته‌های صد وُ چهل حرفی ِ من
دومین گُل‌چین از نوشته‌های صد وُ چهل حرفی ِ من

امید

شنبه, شهریور ۷م, ۱۳۸۸

دهان ِ جوجه‌ی گرسنه باز بود؛

پرنده
به آشیانه بازمی‌گشت
.
.
.

وَ سنگی به منقار داشت…



پ.ن: محمدرضا شفیعی کدکنی، پنج‌شنبه‌ی هفته‌ی گذشته، ایران را به مقصد امریکا ترک کرد…
پ.ن: آره، من دارم گریه می‌کنم.

کراواتِ سیاست وُ عمامه‌ی آخوندی

سه شنبه, شهریور ۳م, ۱۳۸۸

سیاستِ شما، عین ِ دیانت شماست.

 

پ.ن: برای روز ِ قدس،
دستمال به دست گرفته‌اید وُ دنبال ِ رفسنجانی می‌دوید؟
کسی نمی‌آید برایتان شعار بدهد؟

پا به پا بُرد / مُرد

چهارشنبه, مرداد ۲۸م, ۱۳۸۸

پرنده
تند، تند
راه می‌رود
.
.
.

بال‌هایش را باور نمی‌کند.

یا شاید:

پرنده
بال‌هایش را
باور نمی‌کند
.
.
.

از ارتفاع می‌ترسد.

اصلاً شاید:

پرنده
تند، تند
راه می‌رود
.
.
.

دفن کرده است در زمین
بال‌هایش را.

این سرنوشتِ جهان است، مسخره باید کرد انسان را

شنبه, مرداد ۲۴م, ۱۳۸۸

هر چند سال
پس از دوره‌ای سکوت وُ سکون
پرچمی
با رنگی متفاوت،
در دست عده‌ای
با جهان‌بینی ِ متفاوت
به اهتزاز در می‌آید
که با شور وُ شعف فریاد می‌زنند:

مرزها را در هم بریزید،
قانون‌ها را تغییر دهید
وَ به برابری بیندیشید،
ما برای شما
عدالت می‌آوریم وُ آزادی.

امّا تنها میراثشان برای ما
پس از ماه‌ها
جَنگ وُ گلوله وُ قیام؛

خیابان‌هایی‌ست، سرخ شده با خون،
زندان‌هایی‌ست پُر از انسان‌های آزاده
وَ گورستان‌هایی مَملو از مادران ِ داغدار.

ما می‌دانستیم؛ فریب می‌خوریم

چهارشنبه, مرداد ۲۱م, ۱۳۸۸

ما مسیحان ِ بی پدریم
غریب وُ بی‌کَس،
با صلیب‌هایی بر دوش
آواره‌ی خیابان‌ها.

امّا شما
ای منادیان ِ آزادی،
ای دعوت‌کننده‌گان ِ رستگاری،
پیش ِ چشم ِ ما؛

نه بزرگ شدید
نه بزرگوار.

پ.ن۱: آیا
پ.ن۲: we
پ.ن۳: this
پ.ن۴: i
پ.ن۵: Life

من وُ خیالت

یکشنبه, مرداد ۱۸م, ۱۳۸۸

چمدانت را باز کن،
با وسواس
یکی، یکی
خاطره‌ها وُ خنده‌هایت را
که از گوشه گوشه‌ی
این خانه‌ی پیر وُ قدیمی جمع کرده‌ای،
در آن بچین،
کفش ِ سفید ِ پاشنه بلندت را بپوش وُ
بی هیچ وداع وُ خداحافظی
تَرکم کن.

بی هیچ وداع وُ خداحافظی
تَرکم کن
اما قول بده:
آهسته وُ آرام قدم برداری
قسم بخور:
که هیچ شتاب وُ عجله‌ای در گام‌هایت نباشد،
امان بده تا نفسی تازه کنم،
دنبالت راه بیفتم وُ
پشت ِ سَرت؛
دانه‌های یاقوت وُ خُرده‌های شعر جمع کنم.

برای آدم وُ حوا

پنجشنبه, مرداد ۱۵م, ۱۳۸۸

نظرم در موردِ تو
تغییر کرده است؛
دیگر
دوستت ندارم،
.
.
.

می‌پرستمت…

……………………

یا شاید:

از این پس
دوستت ندارم،
.
.
.

می‌پرستمت…

پ.ن: برای بعضی از کامنت‌ها چیزی نوشته‌ام، منت بگذارید و بخوانیدش.

تا ابد

یکشنبه, مرداد ۱۱م, ۱۳۸۸

شعری
.
.
.

گرم وُ گیرا،
به زمزمه
زیر ِ لبم.

عمو سبزی فروش

سه شنبه, مرداد ۶م, ۱۳۸۸


زندگی مثل میوه‌ای می‌مونه که از میدان میوه و تره‌بار (شاید هم دست‌فروش) می‌خری،‌ خوب وُ بد وُ تلخ وُ شیرین وُ سالم وُ کِرم‌خوردَش درهمه.

تو خود حجابِ خودی، یا: آخرین جمله‌های یک شاعر

چهارشنبه, تیر ۳۱م, ۱۳۸۸

شعرم
.
.
.

راز ِ کوچکی‌ست،

چیزی از آن
به شما نمی‌گویم.

به آه باید کشید عدالت را

شنبه, تیر ۲۷م, ۱۳۸۸

آسمان رُو به آینه گفت:
خسته‌ام از قفس،
برایم کمی پرنده بیاوَر
وَ بادبادک.

آینه پاسخ داد:
آه از نظام ِ سنگ
وقتی که صادقی…

من اسمی برای این شعر پیدا نکردم

چهارشنبه, تیر ۲۴م, ۱۳۸۸


خدا رحمت کند رَفتِگانتان را

مادربزرگِ شوخ‌طبعی داشتم
که بهترین هم‌بازی ِ دوران ِ کودکی‌ام بود،

همیشه مرا
گالیور یا
جوجه اردکِ زشت خطاب می‌کرد.

مادربزرگم به آسمان‌ها رفت، من بزرگ شدم
وَ هیچ وقت به قوی سفید وُ زیبایی بدل نشدم

در عوض سال‌هاست تنهایی گالیور
در سرزمین ِ لی‌لی‌پوت‌ها را
درک کرده‌ام.