بایگانی برای‘شعرهای خودم’ دسته

حلالیت

جمعه, شهریور ۱۲م, ۱۳۸۹

شعر می‌نویسم
نمی‌دانم
به شما ظلم می‌کنم
یا به واژه‌ها
وقتی که
شعر مرا می‌نویسد

اسیر

دوشنبه, شهریور ۸م, ۱۳۸۹

نه یونس ِ پیامبرم
نه پدر ژپتوی نجار.
نهنگِ آب‌های آزاد
برای چه مرا
قورت داده است؟

مجروح

شنبه, شهریور ۶م, ۱۳۸۹

در دست‌های خونی‌ام
چاقویی‌ست
که بر دسته‌اش
آهویی معصوم
نقش بسته است.

زشت و زیبا

پنجشنبه, شهریور ۴م, ۱۳۸۹

پیانو می‌نوازد
انگشتی
که ماشه را کشید.

فال

دوشنبه, شهریور ۱م, ۱۳۸۹

از کفِ دست‌هایم می‌خواند:

عمری بلند داری،
بختی سفید
و سفر هم‌راهِ همیشه‌ات خواهد بود.

می‌گفت دختر ِ شاهِ‌پریان
عروس‌ات می‌شود
و خوشبختی برایت
از در وُ دیوار می‌بارد…

امّا هرگز به چهره‌ام نگاه نکرد
تا مجبور نباشد
از اندوهی
که چشم‌هایم را تسخیر کرده است
چیزی بگوید
فال‌گیر ِ پیر.

رابطه

دوشنبه, شهریور ۱م, ۱۳۸۹

تحمل ِ هر دویمان را ندارد،
.
.
.

اوّل کداممان
باید از این پل بگذرد؟

مزرعه

چهارشنبه, مرداد ۲۷م, ۱۳۸۹

حرفِ کلاغ‌ها
برایش مهم نبود:

لباس ِ کهنه،
کلاهِ سوراخ،
موهای ژولیده…

عاشق شده بود
وَ دختر ِ ارباب را که می‌دید
دست وُ پایش را گم می‌کرد
مترسک.

مقصد وُ مقصود

جمعه, مرداد ۲۲م, ۱۳۸۹

پرواز آرزویش نبود.
.
.

چه کند؟
مهلتش تمام شده بود
باید از پیله بیرون می‌آمد
پروانه.

باور

پنجشنبه, مرداد ۲۱م, ۱۳۸۹

قطره‌ها را
دنبال می‌کنم،
- لکه‌های سرخ، راهِ من‌اند به رهایی -
باور نمی‌کنم
ردِ خونِ تو باشند…

انتها

یکشنبه, مرداد ۱۷م, ۱۳۸۹

به لجن‌زار ختم می‌شود،
.
.
.

انتهای این رود
نه به آبشار می‌رسد
نه به دریا.

یک

جمعه, مرداد ۱۵م, ۱۳۸۹

نه با هم دوستیم
نه دشمن.

نه می‌جنگیم
و نه صلح می‌کنیم.

سرزمینی پهناوریم
که مرزی باریک
ما را دونیم کرده است،
دو غریبه…

کاش

چهارشنبه, مرداد ۱۳م, ۱۳۸۹

کاش
پرنده بودیم،
بال داشتیم.

کاش
از آسمان سعادت می‌بارید.

کاش
یک‌دیگر را نمی‌خوردیم
و به مرگِ طبیعی می‌مردیم…

خاک‌سپاری

جمعه, مرداد ۸م, ۱۳۸۹

مُرده‌ام
-با گلوله‌ای که به  قلب‌ام شلیک شده-
و کَسی بالای جنازه‌ام
شیون نمی‌کند.

چاره‌ای نیست
باید بلند شوم
خون را از دست‌هایم پاک کنم
و گریم را از صورت‌ام،

هیچ‌کس برای بدل‌کار ِ اندوه‌گینی
که جای نقش ِ اوّل ِ فیلم
تیر خورده است
هُورا نمی‌کِشد…