حلالیت
جمعه, شهریور ۱۲م, ۱۳۸۹شعر مینویسم
نمیدانم
به شما ظلم میکنم
یا به واژهها
وقتی که
شعر مرا مینویسد
شعر مینویسم
نمیدانم
به شما ظلم میکنم
یا به واژهها
وقتی که
شعر مرا مینویسد
نه یونس ِ پیامبرم
نه پدر ژپتوی نجار.
نهنگِ آبهای آزاد
برای چه مرا
قورت داده است؟
در دستهای خونیام
چاقوییست
که بر دستهاش
آهویی معصوم
نقش بسته است.
پیانو مینوازد
انگشتی
که ماشه را کشید.
از کفِ دستهایم میخواند:
عمری بلند داری،
بختی سفید
و سفر همراهِ همیشهات خواهد بود.
میگفت دختر ِ شاهِپریان
عروسات میشود
و خوشبختی برایت
از در وُ دیوار میبارد…
امّا هرگز به چهرهام نگاه نکرد
تا مجبور نباشد
از اندوهی
که چشمهایم را تسخیر کرده است
چیزی بگوید
فالگیر ِ پیر.
تحمل ِ هر دویمان را ندارد،
.
.
.
اوّل کداممان
باید از این پل بگذرد؟
حرفِ کلاغها
برایش مهم نبود:
لباس ِ کهنه،
کلاهِ سوراخ،
موهای ژولیده…
عاشق شده بود
وَ دختر ِ ارباب را که میدید
دست وُ پایش را گم میکرد
مترسک.
پرواز آرزویش نبود.
.
.
چه کند؟
مهلتش تمام شده بود
باید از پیله بیرون میآمد
پروانه.
قطرهها را
دنبال میکنم،
- لکههای سرخ، راهِ مناند به رهایی -
باور نمیکنم
ردِ خونِ تو باشند…
به لجنزار ختم میشود،
.
.
.
انتهای این رود
نه به آبشار میرسد
نه به دریا.
نه با هم دوستیم
نه دشمن.
نه میجنگیم
و نه صلح میکنیم.
سرزمینی پهناوریم
که مرزی باریک
ما را دونیم کرده است،
دو غریبه…
کاش
پرنده بودیم،
بال داشتیم.
کاش
از آسمان سعادت میبارید.
کاش
یکدیگر را نمیخوردیم
و به مرگِ طبیعی میمردیم…
مُردهام
-با گلولهای که به قلبام شلیک شده-
و کَسی بالای جنازهام
شیون نمیکند.
چارهای نیست
باید بلند شوم
خون را از دستهایم پاک کنم
و گریم را از صورتام،
هیچکس برای بدلکار ِ اندوهگینی
که جای نقش ِ اوّل ِ فیلم
تیر خورده است
هُورا نمیکِشد…