ماه گفت:
میترسم،
.
.
.
میترسم
با خورشید
از عشقم به روز بگویم.
برچسبها:
ترس,
عشق,
ماه
نوشته شده در جمعه, آذر ۲۷م, ۱۳۸۸ در ۰۱:۳۶ و در دستهی شعرهای خودم.
میتوانید دیدگاههای این نوشته را پیگیری کنید با RSS 2.0 خوراک.
میتوانید دیدگاهتان را بنویسید٬ یا بازتاب بفرستید از سایت خودتان.
آذر ۲۷م, ۱۳۸۸ در ۰۵:۴۲
با کتابت از طریق اسپایدر مرد آشنا شدم ازت تعریف کرده بود
من خواننده پرو پا قرص اسپایدر مرد م یعنی یه جورایی معتادشم
منم ۴ روز تموم دنبال کتابت گشتم تا توش شهر کتاب پیداش کردم
ببینم تو هم شیرازی هستی ؟؟
همه کتابتو دوست داشتم نمی تونم بگم کدومش بیشتر
آذر ۲۷م, ۱۳۸۸ در ۰۷:۴۰
delam gereft
آذر ۲۷م, ۱۳۸۸ در ۱۳:۳۷
تو ملاصدرا اول هدایت
آذر ۲۹م, ۱۳۸۸ در ۰۵:۵۲
خورشید گفت:
می ترسم…
با ماه
از عشقم به ستاره بگویم!!!
آذر ۲۹م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۱۸
خوندم تمام مطالبتونو بسیار جالب بود واقعا لذت بردم
دی ۲۳م, ۱۳۸۸ در ۰۴:۱۶
وازه ای ندارم برای توصیفش…. محشر بود