آشنا
نه میشناسمت
نه نامت را میدانم
نه حتیٰ نشان وُ شمارهای دارم
که مرا به تو برساند،
حالا دیگر
هیچ آشنایی
در این شهر نخواهم داشت
اگر فراموشت کنم
اگر فراموشم کنی…
برچسبها: در و دیوار شهر, عشق, فراموشی
دی ۳م, ۱۳۸۸ در ۱۵:۱۷
آخ ….
اگه فراموشم کنی …..
دی ۵م, ۱۳۸۸ در ۰۳:۰۳
ایشالله که فراموش نمی کنه …
دی ۵م, ۱۳۸۸ در ۰۹:۰۱
فراموش می شویم همه ی ما روزی…
دی ۵م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۴۶
گاه می اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی می شنوی،روی تو را
کاشکی می دیدم.
شانه بالا زدنت را،
-بی قید-
و تکان دادن دستت که،
-مهم نیست زیاد-
و تکان دادن سر را که،
-عجیب!
عاقبت مرد؟
-افسوس!
-کاشکی می دیدم!
من به خود می گویم:
((چه کسی باور کرد
((جنگل جان مرا
((آتش عشق تو خاکستر کرد؟
دی ۱۳م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۰۵
mano yade filme before sunrise andakht … a