مترسک

تنگِ غروب
خم وُ راست شد،
کمرش خشک شده بود
مترسک.



یک‌ریز صدایش می‌زد
امّا به او
اعتنا نکرد
مترسک.

 

برچسب‌ها:

دیدگاهی بنویسید