پنهان‌گریه‌ها

فرهاد صفریانمی‌خواستم عزیز تو باشم خدا نخواست
همراه و هم‌گریز تو باشم خدا نخواست
می‌خواستم که ماهیِ غمگینِ برکه‌ای
در دست‌های لیزِ تو باشم خدا نخواست
گفتم در این زمانه‌ی کج فهمِ کند ذهن
مجنون چشم تیز تو باشم خدا نخواست
می‌خواستم که مجلس ختمی برای این
پاییز برگریز تو باشم خدا نخواست
آه ای پری هرچه غزل گریه! خواستم
بیت ترانه‌ای ز تو باشم خدا نخواست
مظلوم و ساکتم! به خدا دوست داشتم
یار ستم ستیز تو باشم خدا نخواست
نفرین به من که پوچیِ دستم بزرگ بود
می‌خواستم عزیز تو باشم خدا نخواست.

 

 
پنهان‌گریه‌ها  مجموعه غرلی‌ست از دوستِ عزیزم فرهاد صفریان که به تازه‌گی به بازار کتاب عرضه شده است.
به سخت‌گیری ِ فرهاد ِ عزیز غبطه می‌خورم، چرا که برای چاپ کتاب هیچ عجله‌ای به خرج نداده، کوشیده است: زمانی که به کمال رسید، کتابی ارایه کند و باید اعتراف کنم که موفق بوده است. بعد از سال‌ها غزل گفتن و عرضه کردن ِ آن‌ها در وبلاگ‌اش کتابِ پنهان‌گریه‌ها را به ناشر می‌سپارد.

غزل‌هایی یک‌دست، ساده و گیرا. ساده‌گی‌اش به شک‌ات می‌اندازد که چه‌قدر این‌چنین سرودن آسان است، کاش من هم امتحان می‌کردم: قلم برمی‌داری، روی مبل می‌نشینی، سرت را به پشتی‌اش تکیه می‌دهی تا چیزی بنویسی، بعد تازه می‌فهمی که چه‌قدر خامی، هرچه سعی می‌کنی به جایی نمی‌رسی، بیشتر تلاش می‌کنی: هیچ را می‌یابی. در آخر هم خسته می‌شوی و دوباره پنهان‌گریه‌ها را در دست می‌گیری و از خواندن ِ شعرهایش لذت می‌بری.

 

برچسب‌ها: ,

۲ دیدگاه برای “پنهان‌گریه‌ها”

  1. فرهاد Says:

    آقای اسماعیل زاده عزیز از لطفت ممنونم . و خوشحالم که جان مایه کتاب را درست درک کردی.و بسیار سپاسگذارم برای معرفی . ان شالله روزی برسد که ما کتاب شما را معرفی کنیم.

  2. فرهاد Says:

    راستی یه دونه “که” تو بیت دوم جا مونده : می خواستم که ماهی غمگین برکه ای ….

دیدگاهی بنویسید