سینههاش رو میخورد. شاید نمیدونست نفر ِ قبل، ریخته رو سینهاش.
نوشته شده در چهارشنبه, دی ۱۶م, ۱۳۸۸ در ۰۲:۴۷ و در دستهی مینیمال.
میتوانید دیدگاههای این نوشته را پیگیری کنید با RSS 2.0 خوراک.
میتوانید دیدگاهتان را بنویسید٬ یا بازتاب بفرستید از سایت خودتان.
دی ۱۷م, ۱۳۸۸ در ۰۴:۲۱
نگفته بمونه هر کثافتی که با خوندن ِ این پست به ذهن آدم میاد … بهتره … نیست ؟!
دی ۲۳م, ۱۳۸۸ در ۰۶:۵۱
سلام. دوست دارم تو لینک باکست باشم به عنوان یه “مینی مالیست”. از تبلیغ این شکلی وبلاگم زیاد خوشم نمی آد اما چه کنم که رایج ترین و البته موثر ترین نوعشه. خواهان یه ارتباط با مینی مالیست هایی هستم که از کارشون خوشم می آد. نوعی دوستی.
دی ۲۴م, ۱۳۸۸ در ۰۹:۵۸
شاید هم خوشش میاد!
دی ۳۰م, ۱۳۸۸ در ۰۳:۵۸
سینه هاش بوی خیانت میداد….
بهمن ۱۹م, ۱۳۸۸ در ۰۳:۲۴
خیلی چندش بود
مرداد ۱۴م, ۱۳۸۹ در ۰۱:۲۱
شهریور ۷م, ۱۳۸۹ در ۲۳:۳۸
آقا!معما طرح کردی؟
کلی فکر کردم تا فهمیدم داستان چیه.
ولی بین خودمون باشه.عجب داستانیه.
جدا از شوخی واقعا خیلی از پدیده ها و اتفاقات دور و بر ما همین شکلیه.واقعیت چیز دیگریست-حقیقت که بماند- اما آدمها توی ذهنیتشون از خیلی چیزها همینجوری الکی رنج یا لذت می برن.توضیحش مفصله.ولی خودت بهتر از من به این داستان واقفی.موفق باشی رفیق