پیشترها هیچکس خجل نبود
بیهوده پرسه میزنند
در ایستگاهها وُ اسکلهها،
سالهاست شعرهایم
پریشان وُ مغموم،
پی ِ چیزی میگردنند
که دیگر هرگز
هیچچیز جایش را پُر نمیکند.
اسفند ۹م, ۱۳۸۸ در ۰۷:۵۹
چقدر بد !
اسفند ۹م, ۱۳۸۸ در ۱۳:۴۲
به ساعت نگاه میکنم
حدود سه نصف شب است
چشم میبندم که مبادا چشمانت را
از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه کشدار شبگردان خمیده
و خاکستری گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانی چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکیم
و خوشحال که هنوز
معمای سبز رودخانه از دور
برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم
سال هاست که مرده ام
ح.پناهی
اسفند ۱۰م, ۱۳۸۸ در ۰۸:۲۴
تنها راه تغییر موجود به گمان سکوت است.
آخرین سنگر سکوته
حق ما گرفتنی نیست
اسفند ۱۰م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۰۸
جا مانده است
چیزی، جائی
که هیچ گاه دیگر ..