یادش را گم کرد

طوفان ِ سهمگینی بودم
که هوای ویران کردن ِ دنیا
به سرش زده بود،
می‌وزیدم:
مهیب وُ هولناک وُ سخت
و هیچ چیزی را در مسیرم
سالم بر جای نمی‌گذاشتم.
طوفانی که برای پریشان کردن ِ موهای تو
کوچک بود،
به عبث
در کوچه‌باغ‌های گیسوی تو پیچد وُ
راهش را گم کرد.


۳ دیدگاه برای “یادش را گم کرد”

  1. میلاد Says:

    به ما هم سری بزنید خوشحال می شویم

  2. باران Says:

    ولی عاقبت خودش گرفتار شد !!

  3. شازه Says:

    این شعر با عنوان(( ما ))واقعا محشر بود

دیدگاهی بنویسید