طوفان ِ سهمگینی بودم
که هوای ویران کردن ِ دنیا
به سرش زده بود،
میوزیدم:
مهیب وُ هولناک وُ سخت
و هیچ چیزی را در مسیرم
سالم بر جای نمیگذاشتم.
طوفانی که برای پریشان کردن ِ موهای تو
کوچک بود،
به عبث
در کوچهباغهای گیسوی تو پیچد وُ
راهش را گم کرد.
نوشته شده در یکشنبه, اسفند ۱۶م, ۱۳۸۸ در ۰۳:۴۷ و در دستهی شعرهای خودم.
میتوانید دیدگاههای این نوشته را پیگیری کنید با RSS 2.0 خوراک.
میتوانید دیدگاهتان را بنویسید٬ یا بازتاب بفرستید از سایت خودتان.
اسفند ۱۷م, ۱۳۸۸ در ۰۰:۴۷
به ما هم سری بزنید خوشحال می شویم
اسفند ۱۹م, ۱۳۸۸ در ۰۵:۰۰
ولی عاقبت خودش گرفتار شد !!
اسفند ۲۱م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۵۸
این شعر با عنوان(( ما ))واقعا محشر بود