برای حضرت مرگ

کنارمان ایستاده،
دست در گردن‌مان انداخته وُ
غرق ِ بوسه‌مان می‌کند.
چنان گرم ِ زیستن‌ایم
که به چشم‌مان نمی‌آید
مرگ.



پیش از تو این‌جا بود،
قصد داشت
جانم را بگیرد
مرگ.


۳ دیدگاه برای “برای حضرت مرگ”

  1. امید Says:

    خدا نکنه عزیز
    حالا حالاها باید برامون بنویسی ;-)

  2. دونقطه Says:

    حالا او خود ِ توست ؛ مرگ شیرین ِ همواره

  3. علی اکبر حیرت Says:

    سلام دوست من

    خوب و عادلانه تقسیم نکردی ،سهم تو از مرگ خیلی کمتر از اینهاست

    نامت که ماناست در دل ما ، برای خودت هم جای خوبی خالی کرده ام ، فقط تو بیا

دیدگاهی بنویسید