تشییع
پیراهناش را بیرون آورد،
کلاه وُ عصا وُ کفشهایش را
وَ به دریا زد
شاعر ِ غمگین…
مَردم زیرچشمی نگاهش میکردند،
به انگشت نشاناش میدادند
وَ تلاش میکردند تا مانعاش شوند.
نیمههای شب بود گمانم
که به ساحل بازگشت.
جسد ِ غرق ِ خون ِ
پَری ِ دریایی در آغوشاش بود
که نیمهی ماهیاش را
کوسهها دریده بودند
و نیمهی انساناش را
آدمها.
مرداد ۳م, ۱۳۸۹ در ۰۱:۱۵
آخرش رو دوست داشتم.
مرداد ۳م, ۱۳۸۹ در ۰۱:۱۶
ماجرا را خوب پرورانده بودی.
مرداد ۳م, ۱۳۸۹ در ۰۲:۱۹
دوستش داشتم. دلم برای پری سوخت.
مرداد ۴م, ۱۳۸۹ در ۰۱:۱۰
جالب بود.. لینک هم شدی
مرداد ۴م, ۱۳۸۹ در ۰۳:۴۱
مرسی واسه کامنت و لینک
خیلی لطف داری
مرداد ۴م, ۱۳۸۹ در ۱۱:۱۸
لینک شدید……….
با مهر