تشییع

پیراهن‌اش را بیرون آورد،
کلاه وُ عصا وُ کفش‌هایش را
وَ به دریا زد
شاعر ِ غمگین…

مَردم زیرچشمی نگاهش می‌کردند،
به انگشت نشان‌اش می‌دادند
وَ تلاش می‌کردند تا مانع‌اش شوند.

نیمه‌های شب بود گمانم
که به ساحل بازگشت.
جسد ِ غرق ِ خون ِ
پَری ِ دریایی در آغوش‌اش بود
که نیمه‌ی ماهی‌اش را
کوسه‌ها دریده بودند
و نیمه‌ی انسان‌اش را
آدم‌ها.


۶ دیدگاه برای “تشییع”

  1. امیررضا ناصری Says:

    آخرش رو دوست داشتم.

  2. آرش درفشی Says:

    ماجرا را خوب پرورانده بودی.

  3. محمدرضا ضیغمی Says:

    دوستش داشتم. دلم برای پری سوخت.

  4. Eric Calabros Says:

    جالب بود.. لینک هم شدی

  5. علی گُندو Says:

    مرسی واسه کامنت و لینک
    خیلی لطف داری

  6. مهرداد Says:

    لینک شدید……….

    با مهر

دیدگاهی بنویسید