خاطره
از یاد رفتهایم
چون آرزویی
که با گذر زمان
به حسرت بدل شده است
و یاد آوریمان کامها را تلخ میکند.
فراموش شدهایم
و خاطرهی ما
اشکهای خشک شده است وُ
زخمهای کهنه.
تنها به آه
از ما یاد میکنند.
از یاد رفتهایم
چون آرزویی
که با گذر زمان
به حسرت بدل شده است
و یاد آوریمان کامها را تلخ میکند.
فراموش شدهایم
و خاطرهی ما
اشکهای خشک شده است وُ
زخمهای کهنه.
تنها به آه
از ما یاد میکنند.
مرداد ۴م, ۱۳۸۹ در ۱۳:۰۸
سلام
سری هم بما بزنید
مرداد ۴م, ۱۳۸۹ در ۱۳:۲۶
افسانه آه هستی پس رفیق
مرداد ۵م, ۱۳۸۹ در ۰۳:۲۱
حسنم، شعر برای من بازی نیست. نه پازل نه لگو نه باری های مهندسی که پیچ ومهره هاش را باید درست ببندیم تا قصری ساخته بشه. فقط ادامه ی نفس هامه. گیر می کنه در گلوی روحم ومن با ید برای نشان دادن بودنم به زندگی و مرگ و شعر بنویسمش. این که چه چیزی قرار است کنار هم گذاشته شود با من نیست. هرگز هم با من نبوده و می دانم که نخواهد بود.
شاید با چشم دیگری کمی خیس تر کمی شکسته تر کمی ریخته تر سوخته تر باید کلمه هایم را خواند .. دیگر برای خیلی راه ها خیلی نگاه ها خیلی انتظار ها دیر شده ام ..
مرداد ۵م, ۱۳۸۹ در ۲۳:۲۷
اما امید به اینکه شاید این حسرت ، این آرزوی خفته ، روزی دوباره شکوفا شود و دیگر بار گل آرزو از آن بشکفد ما را سر پا نگاه خواهد داشت . من هنوز امیدوارم .
مرداد ۶م, ۱۳۸۹ در ۰۶:۱۸
سلام و ممنون لطفتان
از یاد برده ام
از یاد برده ای
از یاد برده است
از یاد برده ایم
که از یاد رفته ایم!