خاکسپاری
مُردهام
-با گلولهای که به قلبام شلیک شده-
و کَسی بالای جنازهام
شیون نمیکند.
چارهای نیست
باید بلند شوم
خون را از دستهایم پاک کنم
و گریم را از صورتام،
هیچکس برای بدلکار ِ اندوهگینی
که جای نقش ِ اوّل ِ فیلم
تیر خورده است
هُورا نمیکِشد…
مرداد ۸م, ۱۳۸۹ در ۱۵:۱۶
چه قدر درد داشت
دلم زجر کشید
مرداد ۹م, ۱۳۸۹ در ۰۷:۳۲
سلام. نظر شخصی خودمو برات نوشتم، برای خودت.
و باید بگویم قشنگ بود. ممنونم که خبرم کردی برای تماشا.
مرداد ۱۰م, ۱۳۸۹ در ۰۴:۲۱
در دنیای واقعی هم جز بدلکاران هیچ نیستیم ما . شاید هم زندگی بدلی است از اصلی که هیچ گاه ندیدیم اش . و شاید هم موجودیت ما بدلی است از یک واقعیت و ما مجازیم و بس.
در هر حال باید دستها را شست و بدل ها را مبدل به واقعیت کرد.
موفق باشی و پاینده.
مرداد ۱۳م, ۱۳۸۹ در ۱۰:۰۴
یه نگاه تازه ممنون قشنگ بود.