کاش
مرداد ۱۳م, ۱۳۸۹کاش
پرنده بودیم،
بال داشتیم.
کاش
از آسمان سعادت میبارید.
کاش
یکدیگر را نمیخوردیم
و به مرگِ طبیعی میمردیم…
کاش
پرنده بودیم،
بال داشتیم.
کاش
از آسمان سعادت میبارید.
کاش
یکدیگر را نمیخوردیم
و به مرگِ طبیعی میمردیم…
مُردهام
-با گلولهای که به قلبام شلیک شده-
و کَسی بالای جنازهام
شیون نمیکند.
چارهای نیست
باید بلند شوم
خون را از دستهایم پاک کنم
و گریم را از صورتام،
هیچکس برای بدلکار ِ اندوهگینی
که جای نقش ِ اوّل ِ فیلم
تیر خورده است
هُورا نمیکِشد…
از یاد رفتهایم
چون آرزویی
که با گذر زمان
به حسرت بدل شده است
و یاد آوریمان کامها را تلخ میکند.
فراموش شدهایم
و خاطرهی ما
اشکهای خشک شده است وُ
زخمهای کهنه.
تنها به آه
از ما یاد میکنند.
پیراهناش را بیرون آورد،
کلاه وُ عصا وُ کفشهایش را
وَ به دریا زد
شاعر ِ غمگین…
مَردم زیرچشمی نگاهش میکردند،
به انگشت نشاناش میدادند
وَ تلاش میکردند تا مانعاش شوند.
نیمههای شب بود گمانم
که به ساحل بازگشت.
جسد ِ غرق ِ خون ِ
پَری ِ دریایی در آغوشاش بود
که نیمهی ماهیاش را
کوسهها دریده بودند
و نیمهی انساناش را
آدمها.
کنارمان ایستاده،
دست در گردنمان انداخته وُ
غرق ِ بوسهمان میکند.
چنان گرم ِ زیستنایم
که به چشممان نمیآید
مرگ.
●
پیش از تو اینجا بود،
قصد داشت
جانم را بگیرد
مرگ.
قدردان ِ تواَم
شعر،
مرا
دلباختهی او
کردی.
آه
چه رازها که در سینهات بود،
حالا گیر کردهای
بین ِ تارهای عنکبوتی که
نه قورتات میدهد
و نه تُفات میکند؛
قاصدکِ بیچاره.
از روشنایی ِ روز گفتم
و ستایش ِ خورشید،
تا تاریکی ِ شب را فراموش کنید.
از شادیهای پنهان گفتم
و لذّتهای کوچک،
تا غم وُ اندوهِ جانکاهتان را
به خاطر نیاورید.
از آسمانِ یکدست لاجوردی گفتم
تا ابر ِ تیرهی گوشهی چشمتان
آزارتان ندهد.
حالا ماندهام
از مرگ برایتان بگویم
یا زندگی؟
نمیدانم کدام را دوست دارید
و کدام را میخواهید فراموش کنید…
منام
.
.
.
گوشهی عکس،
آنجا که
تاریک
افتاده.
اینجا،
همه با چشمهایی باز
میخوابند.
سایهی سیاهِ مرغِ ِ مگسخوار
رهایش نمیکند
چگونه از پرواز لذّت ببرد
پروانه؟
برادر
برادر
برادر
چند بار صدایت کنم
قابیل جان؟
تکانم بدهید بلند میشوم، خیالتان نباشد؛ هنوز زندهام.
●
متضاده حسین رضازادهی دوپینگی: زندهیاد جهانپهلوان تختی هست.
●
برای سیاستمداران قداست زندگی بیارزش است.
●
حالا شما نگید: چه جوری سید احمد رو کشتید، خودمون که میفهمیم چه طور میخواین سید حسن خمینی رو بکشید که…!
●
آخرالزمان که میگن همینه دیگه: خواهرم داره از بابام دیکته میگیره!
●
کاش یکی پیدا میشد: دوباره نفت رو ملی کنه!
●
کسی دنباله انقلاب کردنه، که توو مملکتش آزادی نباشه…
●
نه عشق دستِ ما را گرقت. نه ما به یاری ِ عشق شتافتیم…
●
سید، سید، سید. غفور جان بهگوشم. سید چهکار دارین میکنین؟ اینجا بچهها دارن میمیرن، مهماتمون تموم شده، بگو بچهها یه کم نخود برزین…
●
حالا بین ِ خودمون بمونه، ولی: ابتدایی که بودیم، به همدیگه میگفتیم: دستهات رو بکن توو جیبت، حالا بشمار ببینم چندتا انگشت داری!
●
آخه تا کِی؟ تا کِی فداکاری؟ تا کِی از خودگذشتگی؟ تا کِی ۹شب به ۹شب آشغالها رو بزرام دَم ِ در؟
●
اگه رفته بودم مراسم تنفیذ، الان وزیر ارشاد بودم!
●
با آرزوهایمان چه کنیم؟
●
تنها، یا تنها؟ شما چه فکر میکنید؟
●
تو ساندیس میخوری، ما گلوله. تو دُم تکانی میدهی، ما مشت.
●
با زیرشلواری، بالا شهر میچرخید. میگفت: “میخوام مردم فکر کنن، خونهمون اینجاست”.
●
دختره همسایهمون همیشه خونهی ماست، امروز که داشت میوه میخورد بهش گفتم؛ بخور، ولی یه وقت جایی نگی بابام بزرگم کردا…!
●
هااااااااای / ها ها ها هویییییییی / ها هایییییی / های های، ها های هایییییییی / حالا اگه این رو به جای من شجریان خونده بود، غش و ضعف میکردید!
●
امشب هم هوا ابریه، نمیتونم به آسمون نگاه کنم ببینم: گَل ِ شازده کوچولو هنوز هست، یا بره خوردتش.
●
تقدیم به سپاه: سبزِ ِ سبزم، رشیه دارم / من درخنی استوارم…
●