مترسک
پنجشنبه, دی ۱۰م, ۱۳۸۸تنگِ غروب
خم وُ راست شد،
کمرش خشک شده بود
مترسک.
●
یکریز صدایش میزد
امّا به او
اعتنا نکرد
مترسک.
●
یکریز صدایش میزد
امّا به او
اعتنا نکرد
مترسک.
نوشته شده در شعرهای خودم | بدون دیدگاه »
طرحهایی بر دیوارهی غار نیرو گرفته از وردپرس فارسی
RSS پیگیری نوشتهها با
و RSS پیگیری دیدگاهها.