دوستم داری

بهمن ۱۸م, ۱۳۸۸

می‌ایستم،
سال‌ها، ساعت‌ها
کنار ِ همین راه،
همین ایستگاه
که با هم وداع گفتیم
و چشم به راه می‌مانم،
می‌دانم منتظرم نمی‌گذاری
بازمی‌گردی؛
.
.

دست در دستِ دیگری.

ما

بهمن ۱۲م, ۱۳۸۸

گفت
- من -
دیگر
تنها ایم
ای عشق.

قرار نبود از اول…

بهمن ۱م, ۱۳۸۸

پرنده نشدیم
تا آزادانه
به سرزمین ِ آرزوهایمان پرواز کنیم.

قاصدک شدیم،
همه رویاهایشان را
- به امیدِ این‌که روزی به آن‌ها برسند -
در گوش‌مان زمزمه کردند
وَ به باد سپردنمان.

 

تو هم

دی ۲۴م, ۱۳۸۸

نشسته‌ام،
نشسته‌ام
وَ گریه می‌کنم،
می‌ترسم تو هم
شبیه به کسانی باشی
که می‌شناسم.
 

بی‌خبر

دی ۱۸م, ۱۳۸۸

بلند
سلام کردم،
.
.
.

دست‌اش را
به نشان ِ وداع
تکان می‌داد.

Misinterpret

دی ۱۶م, ۱۳۸۸

سینه‌هاش رو می‌خورد. شاید نمی‌دونست نفر ِ قبل، ریخته رو سینه‌اش.

پنهان‌گریه‌ها

دی ۱۲م, ۱۳۸۸

فرهاد صفریانمی‌خواستم عزیز تو باشم خدا نخواست
همراه و هم‌گریز تو باشم خدا نخواست
می‌خواستم که ماهیِ غمگینِ برکه‌ای
در دست‌های لیزِ تو باشم خدا نخواست
گفتم در این زمانه‌ی کج فهمِ کند ذهن
مجنون چشم تیز تو باشم خدا نخواست
می‌خواستم که مجلس ختمی برای این
پاییز برگریز تو باشم خدا نخواست
آه ای پری هرچه غزل گریه! خواستم
بیت ترانه‌ای ز تو باشم خدا نخواست
مظلوم و ساکتم! به خدا دوست داشتم
یار ستم ستیز تو باشم خدا نخواست
نفرین به من که پوچیِ دستم بزرگ بود
می‌خواستم عزیز تو باشم خدا نخواست.

 

 
پنهان‌گریه‌ها  مجموعه غرلی‌ست از دوستِ عزیزم فرهاد صفریان که به تازه‌گی به بازار کتاب عرضه شده است.
به سخت‌گیری ِ فرهاد ِ عزیز غبطه می‌خورم، چرا که برای چاپ کتاب هیچ عجله‌ای به خرج نداده، کوشیده است: زمانی که به کمال رسید، کتابی ارایه کند و باید اعتراف کنم که موفق بوده است. بعد از سال‌ها غزل گفتن و عرضه کردن ِ آن‌ها در وبلاگ‌اش کتابِ پنهان‌گریه‌ها را به ناشر می‌سپارد.

غزل‌هایی یک‌دست، ساده و گیرا. ساده‌گی‌اش به شک‌ات می‌اندازد که چه‌قدر این‌چنین سرودن آسان است، کاش من هم امتحان می‌کردم: قلم برمی‌داری، روی مبل می‌نشینی، سرت را به پشتی‌اش تکیه می‌دهی تا چیزی بنویسی، بعد تازه می‌فهمی که چه‌قدر خامی، هرچه سعی می‌کنی به جایی نمی‌رسی، بیشتر تلاش می‌کنی: هیچ را می‌یابی. در آخر هم خسته می‌شوی و دوباره پنهان‌گریه‌ها را در دست می‌گیری و از خواندن ِ شعرهایش لذت می‌بری.

 

مترسک

دی ۱۰م, ۱۳۸۸

تنگِ غروب
خم وُ راست شد،
کمرش خشک شده بود
مترسک.



یک‌ریز صدایش می‌زد
امّا به او
اعتنا نکرد
مترسک.

 

باهمان وُ تنهایان

دی ۷م, ۱۳۸۸

نه من
دست‌هایش را
رها می‌کنم،
نه او
دلش می‌آید
از من جدا شود،
همیشه وُ همه‌جا
باهمیم:
من وُ تنهایی.

 

آشنا

دی ۱م, ۱۳۸۸

نه می‌شناسمت
نه نامت را می‌دانم
نه حتیٰ نشان وُ شماره‌ای دارم
که مرا به تو برساند،
حالا دیگر
هیچ آشنایی
در این شهر نخواهم داشت
اگر فراموشت کنم
اگر فراموشم کنی…

 

حریف

آذر ۲۷م, ۱۳۸۸

ماه گفت:
می‌ترسم،
.
.
.

می‌ترسم
با خورشید
از عشقم به روز بگویم.

 

از شما که پنهان نیست

آذر ۱۹م, ۱۳۸۸

گل‌چینی از نوشته‌های صد وُ چهل حرفیِ من:

مادرم فکر می‌کنه شکمِ من سطلِ زباله‌ست، هر چی خوراکی اضاف می‌یاد، به من می‌گه: “حیفه بریزیمش دور بخور تا تموم شه”

حالا شماها یادتون نمی‌یاد، ولی قدیما که ما مدرسه می‌رفتم، باکلاس‌ترین فرد کسی بود که بیشترین کد‌های کشورهای دیگه رو حفظ بود. مثلاً سوئس: ۰۰۴۱، دانمارک: ۰۰۴۵

چرا سَرِ دلسترهای قوطی به طرفِ توو باز می‌شه ولی نوشابه‌های قوطی به بیرون؟

سه تا غذا رو نام ببرید که آخرش «جون» باشه. اصلاً دو تاش هم خودم می‌گم: «بادمجون، فسنجون» حالا ببینم می‌تونید اون یکی رو شما بگید.

ده بار گفتم: همین‌جور بدونِ امکانات راه نبفتید برید دنبال کار اداری، یا یه پارتی پیدا کنید، یا یه دختر خوشگل همراه خودتون ببرید.

<< BETA>> این اسمی هست که برا دوست‌دخترم انتخاب کردم.

کوچولو دوست داری بزرگ که شدی چه کاره بشی؟ بازجو

زحمت کشیدی کوچولو، خیلی ممنونم ازت که رفتارت مثل پسر شجاع هست؛ خواهش می‌کنم، قابل شما رو نداشت خرس قهوه‌ای.

همیشه وقتی توو تختخوابِ گرمم دراز کشیدم، سرم رو بالشتِ نرم گذاشتم،‌ پتو رو تا گردن کشیدم روم و یه کتاب گرفتم دستم، دستشوییم می‌گیره.

آرامش قبل از طوفان یعنی یه ربع به نه شب که صدای پای مامانم رو می‌شنوم که به اتاقم نزدیک می‌شه و می‌گه: “پاشو آشغال رو بزار دَم در”

بابام صبح‌های سردِ زمستون صدام می‌زنه می‌گه: “پاشو، پاشو ماشین رو از توو پارکینگ بیار بیرون تا گرم بشه، می‌خوام برم بیرون، لازمش دارم”

ساربانه پاشنه‌ی دَرِ خونه‌مون رو کنده، پاشو کرده توو یه کفش می‌گه: “من کاروانم رو می‌خوام، همون که دیروز با بارش توو اتاقت گم شد”

الان شما اگه دقت کرده باشید تعدادِ مامورها از جمعیت بیشر شده.

از شما که پنهون نیست، از خدا چه پنهون…

امشب که آشغال‌ها رو گذاشتم دَمِ در، به مامانم گفتم: من هیچ مسولیتی در برار پاره شدن کیسه زباله توسط گربه‌ها قبول نمی‌کنم.

یادمه یه روز استادمون که یه خانم جوان بود، می‌خواست رو تابلو مطلب بنویسه، گفت: “کسی ماژیک نداره؟” یکی از این بچه‌های تُخس از ته کلاس داد زد: “استاد ما خودکار داریم”

بابا سایه‌ات سنگین شده، دیگه پیشمون نمی‌یای، اصلاً معلوم هست کجایی، چه کار می‌کنی؟ “کار خاصی نمی‌کنم بازجوام”

مامانم با عصبانیت گفت: “چرا جورابت رو انداختی توو راه؟” بهش گفتم: “من بدونِ حضورِ وکیلم صحبت نمی‌کنم”

مخابرات اومد کوچه‌مون رو کند، بعد یه خندق، (از همون‌هایی که فقط حضرت علی می‌تونه از روش بپره) به جا گذاشت و رفت.

میگفت: “مایه پادگان سربازبودیم که دو، سه ماه بهمون مرخصی نداده بودن، سیگارنکشیده بودیم، جنس مونث هم ندیده بودیم، دلنوازان که شروع می‌شد همه با فَکِ باز به تلوزیون خیره می‌شدیم”

اگر آپارتمان‌نشین بودم دیگه نمی‌خواست ۹شب به ۹شب آشغال‌ها رو بزارم دم در، از همون پنجره‌ی آپارتمان پرتش می‌کردم پایین.

یه سوال فلسفی: کلاً چیزی هست، که مصنوعیش نباشه؟

قدیما کیسه زباله رسم نبود آشغالا رو با سطل می‌ذاشتیم دَمِ در، بعد یکی از پیک بهداشت‌ها سطل رو می‌نداخت توو ماشینِ زباله، یکی هم سطل رو خالی می‌کرد و پرتش می‌کرد کَفِ کوچه.

زمان ما که روزِ دانش‌آموز رسم نبود، کسی هم روز دانشجو رو بهمون تبریک نگفت، لااقل تا هفته بسیج هست برم عضو بسیج شم، شاید یکی ما رو چیزی حساب کرد.

آمار ازدواج که پایین هست، همه هم که دارند همدیگر رو طلاق می‌دهند، همین روزهاست که به امید خدا نسلمان منقرض می‌شود…

هنوز کسی این جمله رو می‌بینه: “عطاری و سقط فروشی؟”

اگه اذیت کنی، به لولو می‌گم: “بیاد بخوردت”، مامان؛ “لولو این رو هم می‌خوره؟”

یه گنجشک خیس که نمی‌تونست پرواز کنه رو از توو حیاط گرفتم بالش رو خشک کردم، یه کم بهش برنج دادم، حال دُم در آورده از این ور خونه می‌پره اون وره خونه.
هر چی هم به گنجشکه می‌گم:” کوچولو کلاس چندی”، محلم نمی‌زاره.
بعد به گنجشکه گفتم: اگه من از توو بارون نجاتت نداده بودم، که گربه یه لقمه‌ی چربت می‌کرد که…

“دستمالِ من زیرِ درخت آلبالو گم شده، سواد داری؟ نچ، نچ. بی‌سوادی؟ نچ، نچ. پس تو خرِ من هستی”. آخ یادش به‌خیر، چه زود خر شدیم، -ببخشید – بزرگ شدیم.

ای‌میل‌های تبلیغاتی و اسپم‌ها؛ مثل این می‌مونه که زنگِ خونه‌تون رو بزنن و فرار کنن.

تقریبا‍ میشه گفت: “دیگه دماغ فابریک رو صورت هیچ دختری نیست”

چراغ اتاق رو روشن نکرده، وارد شدم، می‌خواستم هیولای اتاقم رو غافلگیر کنم.

بعد از کلی دست و پنجه نرم کردن، سرشاخ شدن و زورآزمایی، موفق شدم غول رو نابود کنم. البته الان فهمیدم غولی رو که کُشتم، غول ِ چراغِ جادو بوده.

من وقتی یه دختر خوش‌گل می‌بینم یاد این می‌افتم: “ما هیچ، ما نگاه”

یه نفر از صبح تا حالا داشت تعقیبم می‌کرد، هرجا میرفتم دنبالم می‌یومد، خیلی ترسیده بودم، پشت سرم رو که نگاه کردم، فهمیدم سایه‌ام بوده…

حالا شاید شما باور نکنید، ولی خیلی از اون‌هایی که رفتن کهریزک، تازه فهمیدن همجنس‌باز بودن وُ خودشون خبر نداشتن.

دوستم رو روز دانش‌آموز گرفته بودن، بهش گفتم: ابراز کن، توو خودت نریز، این دیگه یه چیزه عادی هست، بعدها بهش افتخار می‌کنی.

سپاه داشت می‌یومد که من رو بگیره، گفتم: “به سراغِ من اگر می‌آیید / نرم وُ آهسته بیایید…”

چهل سالمون هم نمی‌شه که پیغمبر شیم.

آره بابایی، اون زمانا روزِ دانشجو رو به کسی تبریک نمی‌گفتن، می‌کردن.

کاش مثل شازده کوچولو، هیچ وقت بزرگ نمی‌شدیم.

با احترام، تقدیم به صادق هدایت: صادق بود، هدایت شد.

در حال رانندگی دیدم شیشیه‌های ماشین بخار گرفته، به بغل دستیم گفتم: “بیا، نفس می‌کشی، شیشه‌ها بخار می‌گیره”

می‌خوام برا محرم یه هئت عزاداری راه بندازم، یه هئت به اسمِ : هئت فضاییانِ مقیمِ زمین.

ما کلاً سه تا شاعر خوب داریم: فردوسی، سعدی و مریم حیدرزاده!

به داداشم گفتم: “یه شعر گفتم، تقدیم کردم به تو”، کلی ذوق کرد وگفت: “برام بخونش”، گفتم: “…چه سری، چه دُمی، عجب پایی / پر و بالت هست سیاه و قشنگ…”

گل‌چین اول، گل‌چین دوم و سومین گل‌چین از نوشته‌های صد وُ چهل حرفی من