طوفان ِ سهمگینی بودم
پیشترها هیچکس خجل نبود
اسفند ۹م, ۱۳۸۸بیهوده پرسه میزنند
در ایستگاهها وُ اسکلهها،
سالهاست شعرهایم
پریشان وُ مغموم،
پی ِ چیزی میگردنند
که دیگر هرگز
هیچچیز جایش را پُر نمیکند.
تا، با صدهزار دیده تماشایمان کنند
اسفند ۵م, ۱۳۸۸پیدایمان نمیکنند،
در آغوش ِ هم
اگر باشیم.
و دوباره…
بهمن ۳۰م, ۱۳۸۸در را باز میکنم
شاید
تو را پشتِ در ببینم،
تو نیستی؛
در را میبندم
و دوباره باز میکنم،
میبندم
و دوباره باز میکنم،
میبندم
و دوباره…
سیاست داشته باش
بهمن ۲۹م, ۱۳۸۸به کسی ادای احترام میکنیم
که هیچ وقت مودبانه
با ما برخورد نکرده است.
و پاسخ ِ سلام ِ کسانی را نمیدهیم
که عاشقانه دوستمان دارند.
اسمش را هم میگذاریم:
سیاست.
دوستم داری
بهمن ۱۸م, ۱۳۸۸میایستم،
سالها، ساعتها
کنار ِ همین راه،
همین ایستگاه
که با هم وداع گفتیم
و چشم به راه میمانم،
میدانم منتظرم نمیگذاری
بازمیگردی؛
.
.
دست در دستِ دیگری.
ما
بهمن ۱۲م, ۱۳۸۸گفت
- من -
دیگر
تنها ایم
ای عشق.
قرار نبود از اول…
بهمن ۱م, ۱۳۸۸پرنده نشدیم
تا آزادانه
به سرزمین ِ آرزوهایمان پرواز کنیم.
قاصدک شدیم،
همه رویاهایشان را
- به امیدِ اینکه روزی به آنها برسند -
در گوشمان زمزمه کردند
وَ به باد سپردنمان.
