در را باز میکنم
شاید
تو را پشتِ در ببینم،
تو نیستی؛
در را میبندم
و دوباره باز میکنم،
میبندم
و دوباره باز میکنم،
میبندم
و دوباره…
نوشته شده در جمعه, بهمن ۳۰م, ۱۳۸۸ در ۰۶:۳۷ و در دستهی شعرهای خودم.
میتوانید دیدگاههای این نوشته را پیگیری کنید با RSS 2.0 خوراک.
میتوانید دیدگاهتان را بنویسید٬ یا بازتاب بفرستید از سایت خودتان.
بهمن ۳۰م, ۱۳۸۸ در ۰۹:۱۸
چه شاید پر انتظاری باید باشد این شاید. و شاید هم چه تلخ.
بهمن ۳۰م, ۱۳۸۸ در ۱۳:۳۸
اولاً ممنون از لطفت . آدرس برای فیلم خوب پیدا کردن، راستش یک وبلاگ هست که من هر روز بهش سر می زنم :
http://roospigari.blogspot.com/
دیگه اینکه من چندین سال مشترک مجله فیلم بودم و تقریبا تمام شماره هاشو داشتم خوب اون مجله خیلی فیلم های خوب معرفی می کند. دیگه اینکه نگاه می کنم تو جشنواره های معتبر دنیا مثل کن ، برلین …کدام فیلم ها جایزه گرفتن. بعضی از فیلم ها هم به توصیه دوستانم می بینم . کارگردان های خوبی هم هستند که فیلم های ماندگار دارند که اسم هایشان تو مجله فیلم خوندم یا فیلماشون جایزه گرفتند حالا اگر ببینم اون کارگردان یک فیلم ساخته فارغ از اینکه جایزه گرفته یا نه مشتاق می شم که فیلمشو ببینم
بهمن ۳۰م, ۱۳۸۸ در ۲۳:۲۶
و یک انتظار نه چندان شیرین !!
اسفند ۱م, ۱۳۸۸ در ۰۲:۵۷
در شکست و آخرشم اون پشت در نبود
خدایا چی می شد اگه اون پشت در بود >؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اسفند ۱م, ۱۳۸۸ در ۰۷:۲۲
عشقی دم به دم و انتظاری شیرین
چه بازی ها دارند این کرم های سفیدی که جسد را تکه می کنند!
اسفند ۱م, ۱۳۸۸ در ۰۹:۰۸
سلام و معذرت بابت خرابی لینک ها . لینکهای جدید رو براتون میل کردم.
مرسی.
اسفند ۲م, ۱۳۸۸ در ۰۱:۱۸
از پنجره نگاه کنی راحت تر نیستی؟
اسفند ۲م, ۱۳۸۸ در ۰۴:۵۰
- چه مرگته؟ دیوونه شدی؟!
در رو کندی! بیا اینجا بشین ببینم چی شده. آبّاری کلا …
اسفند ۴م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۰۵
ای جان … .
اسفند ۱۰م, ۱۳۸۸ در ۱۷:۳۵
اینک فهمیدم آلوشکا چرا در را گشود